ترجمه و دیگر هیچ ...

دیشب بعد مدتها با فاطی رفتیم مسجد. به خاطر مداحی که محسن گفت دعوت کردن و صداش فوق العاده بوده. صداش فوق العاده بود! یعنی محشر بود. گرچه من گریه نگرفت و فقط به قول اون ابری شدم! به جز اون قسمت و البته اول هاش که محسن و یکی دو نفر دیگه دعای مجیر و زیارت عاشورا خوندن بقیه ش مثل همیشه. دعای جوشن کبیر رو بین چند نفری تقسیم کرده بودن که یکی از یکی پراشتباه تر و اعصاب خورد کن تر می خوند. آخراش هم که دعوا شد! دو نفر توی خیابون از همین اهالی سرخه دعواشون شده بود و باعث شد همه شون بریزن بیرون. منم ترجیح دادم برگردم خونه. نمی دونم کی میخوان درست بشن اینا. 20 ساله ما داریم اینجا زندگی می کنیم کوچکترین تغییری تو رفتارشون ایجاد نشده. به قول جواد عزتی خدایا مگه میشه؟!! اینقدر آدم بوق! قسمت زنها که بدتر. این دختره طوبا هم که از خودشونه نمی تونه زیاد کاری کنه. تو این مدتی که من می شناسمش همیشه مسئول مراسماته. آدم خوبیه. با خواهرای خودشم فرق داره. همه ش داره با مردم سر و کله می زنه اما چه فایده. دیشب مامان گفت مثل حضرت نوح هنوز 10 نفر هم بهش ایمان نیاوردن!! دیشب اولش عصبانی شدم. ولی وقتی برگشتیم بهش خندیدیم!

 

دیروز عصر بالاخره از خونه زدم بیرون. رفتم برای پرینت گرفتن یه مقداری دیگه از متن کتاب. هیچ جا باز نبود. پیاده رفتم و توی سه راه بالاخره اون فامیلمون مغازه ش باز بود. بعدشم پیاده برگشتم. افطار 4 تا چایی ریخته بودم همه رو خودم خوردم!

 

تو راه برگشت رفتم تو اون مغازه که یه وقتی ترشی خانگی داشت. از پارسال هی میخواستم برم نمیشد. تا افتاد دیروز. چه شبی هم! همیشه همین طوره. شبای عزاداری همیشه می خورد و ما یه بزمی داشتیم! البته مغازه ترشی رو نداشت. شام هم نتونستم زیاد چیزی بخورم.. این آخرا دیگه آدم نای خوردنم نداره...

 

خودکار یادم رفت بخرم! کند پیش میرم. باید یک مقدای وقت بیشتری بذارم اما نمیشه. بیشتر از این نمی کشم. امروز 17 تیرماهه من هنوز 25  صفحه ترجمه کردم! ای کاش میشد از این مشغولیت رها شد و چسبید به خود زندگی ...

 

/ 0 نظر / 29 بازدید