راه بی بازگشت

تمام دیروز رو تو راه بودم. روز متفاوتی شد با روزای قبلی که توش به سر می بردم. از قم تا تهران حدود دو ساعت. نمی دونستم کدوم کار رو اول انجام بدم. نمی خواستم خیلی زود برسم انتشاراتی. ممکن بود نباشن.

زنگ زدم به پورمیرزایی گفتم دارم میام تا ظهر تهرانم بیاد همدیگه رو ببینیم. بعد رفتم دنبال آدرس انتشاراتی. 

 

بعد از چند دقیقه معطلی دم در انتشاراتی آقایی با لباس دودی مشکی رسید. سیگاری هم تو دستش داشت دود می کرد. فقط یه کلاه لبه دار کم داشت که شبیه شخصیتای تو فیلما بشه. صداش رو که شنیده بودم فکر می کردم سن و سال بیشتری داشته باشه. اما جوون تر بود. موهایی که به جوگندمی می زد و لاغر و استخونی...

 

اتاق کار هم کاملا انتشاراتی! برای چاپ کتاب کبری هم پرسیدم گفت باید ببینه. همه چی خیلی خوب پیش رفت. بهتر از اون چیزی شد که فکرشو می کردم. به جای این ترجمه های پراکنده که این همه روش وقت میذارم  این کار رو باید می کردم..

 

پورمیرزایی تو این فاصله چندبار زنگ زده بود. هر چی آدرس می داد و عجله می کرد من دیرتر می رسیدم. بین راه یکی خواست یه نظرسنجی کنه که وایسادم جواب دادم! خلاصه خودش اومد تا سر انقلاب. با ماشینش کمی بین انقلاب و آزادی چرخیدیم.

 

این اون فاطمه نبود. عوض شده بود. اون آدم هپلی جیغ جیغویی نبود که بعضی ها هم بی خودی بهش حساسیت داشتن. وقتی داشت پایان نامه شو می نوشت تکیه کلامش این بود که لپ تاپم باطل شد!

 

گفت وام گرفته و این ماشینو خریده. یه خونه نوساز و به قول خودش کلیدنخورده هم خریده بود. دقیقا بعد تموم شدن درسش افتاده بود دنبال کار و حالا بعد چند سال اینجا بود. گفت که یه پوتین آهنی پاش کرده و اراده! و تعجب کرد از اینکه چطور من با بیکاری می گذرونم. گفت که یه وقتی آدم تو 30 سالگی می میره و تو 70 سالگی دفن میشه!

 

فکر می کنم وصف حال منه. تو 20 سالگی به کما رفتم، تو 30 سالگی مُردم، نمی دونم کی قراره دفن بشم!! مگه اینکه بخوام از این پیله بیرون بیام. با خودم قرار گذاشته بودم که برم پیش کسی که شاید بتونه دست منو به جایی بند کنه. خیلی تردید داشتم.

 

شب قبلش وقتی به اون دوست دزفولی گفتم نمی دونم برم یا نه، از طرف خودش زنگ زد به باباش استخاره کنه که بد اومد! اما من رفتم. حرفای فاطمه هم بی تاثیر نبود. نمی دونم وقتی عقل هست این کار چه معنی داره. شاید به این خاطر تردید داشتم که دوست نداشتم تو کاری که می کنم کسی کوچکترین دستی داشته باشه.

 

اما دیدم سالای عمرم همین طور داره میره و اون قدر هم جمع کردم که حداقل از پس یه کار بربیام حتی خیلی بهتر از خیلی ها! اما نمی دونم این اون جایگاهی بود که من تو چشم انداز خودم داشتم یا نه. چند سال پیش که گاهی بابا می گفت بذار سفارشت رو بکنم زیر بار نمی رفتم. دوست داشتم مثل خود بابا به هر جایی می رسیدم نتیجه تلاش و زحمت خودم باشه، اما الان نه اونم نه این!

 

الان به این نتیجه رسیدم که با این اندوخته ها و در شرایطی که دارم یه لیسانس دیگه هم می گیرم چرا نباید دستم تو جیب خودم باشه. اونم تو این شرایطی که هر روز وضع اقتصادی داره بدتر میشه. وقتی آدم راحت می تونه پول دربیاره چرا نباید کاری باشه. که وقتی پول کم آوردم و زنگ زدم برام بفرستن از اینکه محمد بفرسته بدم اومد. اما امروز که فهمیدم از پول محصولی بوده که دست داده خیالم راحت شد.

 

فاطمه میگه نباید مغرور باشی. من خودم فکر می کنم بیشتر از اینکه مغرور باشم تنبلم!! بالاخر باید فشار شرایط کاری رو قبول کرد. الان فکر می کنم حتی فشار شرایط هم نیست. همه چیز بستگی به فکر آدم داره!

 

خلاصه رفتم. طبقه نهم یه ساختمون. وقتی خانم اطلاعات از شباهت فامیلی من با آقای مدیرکل پرسید گفتم که فامیلیم. اما دقبقا نمی دونم چه نسبتی!

 

جلسه بود و من مجبور شدم چیزایی که می خواستم بگم رو بنویسم. وقتی به آقای منشی تاکید کردم برگه رو گم نکنه به شوخی با اون لهجه ترکی با یه قیافه جدی گفت وقتی تو رفتی مچاله می کنم میندازم تو سطل آشغال! خندیدم و گفتم منظورم اینه تو برگه های رو میزت گم نشه..

 

نماز ظهرم شکسته تو نمازخونه همون جا خوندم. بعد یه سره با مترو رفتم ترمینال و سوار اولین ماشینی شدم که سمت قم می رفت. هنوز ماشین حرکت نکرده بود که مامان زنگ زد و با صدای گرفته ای گفت خبر دادن داییش دیشب ساعت 12 تموم کرده. هر وقت خیلی ناراحته صداش این طور میشه. بغضی گلوم رو گرفته بود. نه به خاطر دایی که اون همون شیش ماه پیش که رفت تو کما امیدی به برگشتش نبود!

 

دوست داشتم با بطری اب معدنیی که تو دستم بود می زدم تو سر آقایی که صندلی جلو نشسته بود و تمام مدت سرش تو دید من بود! اتوبوسم که کُند می رفت و کلافه م کرده بود. ساعت 5 و نیم رسیدیم. سریع رفتم تو مجتمع که دانشگاه برای راحتی بچه ها نزدیک ایستگاه اتوبوسا گرفته بود، چندتا وسیله ای که جا انداخته بودمو جمع کردم. چمدون داشت می ترکید. نماز عصرمو خوندنم و سریع خداحافظی کردم.

 

فاطمه زهرا نوزاد بلوچ 7 ماهه ای که 10 روز باهاش زندگی کرده بودیمو چند بار بوسیدم. دوست داشم سفت بغلش می کردم. تازه داشتم کشفشون می کردم. ترمای قبل هم بود ولی با هم نبودیم. زرگل دختر متولد 69 که دو تا دختر داشت و تو فرهنگ بسته بلوچی به تشویق همسرش و البته اراده خودش اومده بود درس بخونه و عجیب هم هوش زیادی داشت...

 

ساعت 6 و نیم هم راه افتادم سمت خونه. محمد و شوهرخاله هم داشتن از تهران بر می گشتن که نشد من بهشون برسم و باهاشون برگردم. چون طبق معمول آقای شوهر خاله عجله داشت!

 

اتوبوس ما هم دیر اومد. از شانس من ماشین خراب بود و تلق و تولوق می کرد. هر 20 کیلومتری یه بار هم توقف داشت. یه پسری که صندلی کناری نشسته بود وقتی دید من قم سوار شدم گفت من برگردم برم حرم، ماشین هست 11 برگردم؟ گفتم نمی دونم. پرسیدم چرا همون جا پیاده نشدی گفت تردید داشتم! آدم جالبی بود.

 

خلاصه من و خانمی که کنار دستم نشسته بود و این پسره ‌هر چی می گفتیم کسی نمی شنید. نه فیلمی، نه ارائه سرویسی. یه بار هم فقط ساعت 11 توقف داشت. ساعت 3 بالاخره رسیدیم خونه. تازه یادم افتاد نه ناهار خوردم نه شام، اما ترجیح دادم بخوابم ...

 

 

/ 2 نظر / 31 بازدید
کیا

سفر تشریف داشتین پس ... چه قدر هم دست آورد داشتی . در مورد کار هم واقعا کار خوبی کردی . درس خوندن بدون کار فایده ای نداره . هنوزم دیر نیست و اراده کن و تنبلی رو بزار کنار ، امیدوارم برات بهترین ها پیش بیاد . [گل]

علی

سلام. عجب جمله ای ! آدم تو سی سالگی میمیره تو 70 دفن میشه. وضع حال خیلی ها این روزهاست. چقدر بد. حالا چرا تو سر جلویی بیچاره مگه چیکار کرده بود. خدا رحمتش کنه. تسلیت میگم/