حاج آقا امشب مهمون دعوت کرده! یه سری خرید هم با پول خودش کرده. طبق معمول سبزی هاش به درد نخور. عد مامان میخواد یکی رو باهاش بفرسته چیز بد نخره بدش میاد. نصفش دور ریختنی شد. بابا اون موقع ها وقتی سبزی پاک می کرد برگای زرد و پلاسیده رو هم می ریخت! وقتی هم می دید ما نمیندازیم کلی غر می زد که چرا حروم می کنید سبزی رو. کلا فکر می کرد نصف چیزایی که می خره رو ما این طوری حیف و میل می کنیم!‌ داستان داشتیم ما. بعد یه وقتایی خودش یه صندوق میوه به دردنخور می آورد. چون مثلا دلش به حال یه پیرمرد فروشنده سوخته بود و نمی خواست مالش رو دستش بمونه!! حالا هم آقایون داداشام همین طورن. خلاصه که از این یه کیلو سبزی ها بعضا دو چهارم خراب در میاد..

 

بیشتر وقتا سبزی ها رو من پاک می کنم. بیشتر به خاطر اینکه شکل و شمایل سبزی پاک کردنشون مشکل داره. وقتی هم می شورن اینقد فشار میارن که همه زخمی و درب و داغون میشه. همه می دونن دیگه من رو این قضیه حساسم میذارن من پاک کنم!!

 

خلاصه اون مقدار وقتی که می تونستم چندتا خط بیشتر ترجمه کنم و گذاشتم برای سبزی پاک کردن و بعدشم شستن. مامان داره غذا درست می کنه برای شب. خورش رو داد سیب زمینی هاش رو من امتحان کردم ببینه پخته یا نه!‌!

 

با محسنی و زن و بچه ش و حاج آقا شهرام و زنش گفته بیان. با این شهرامه  جدیدا دوست شده. خیلی اهل بگو بخنده، به نظر میاد بی مزه ست اما خودش میگه خیلی باحاله...

.........

 

مادر یکی از اقوام فوت کرده. خودش زنگ شده به محمد گفته. ما هم باید برم تشییع جنازه. منم قراره برم. چون اونا خانوادگی اومدن مراسم بابا. حالا حالا مونده ما از این عوض دادن ها فارغ بشیم! اونم بابا که اگه یکی تو جزایر قناری می مرد می رفت مراسمش! البته این قسمت خوب قضیه ست. چیزی رو که بابا نمی تونست مهربانانه به آدم حالی کنه. گرچه ماها مشکلی نداشتیم ما نظاره گر مشاجرات لاینحلشون در این مساله ساده همیشه بودیم!! اینا آدمای محترمی هستن. یه قیافه حضرت عباسی خفن هم داره. دقیقا نمی دونم چه نسبتی با بابا دارن. بابا عادت داشت چند سال یه بار یه فامیل دور پیدا می کرد. کلا به نسب شناسی و شجره و این چیزا علاقه خاصی داشت. از فامیلای درجه یک خودش که دل خوشی نداشت. این اخلاق گَندی که خرم آبادی ها دارن و همه چیز رو به مسخره می گیرن.همین کارا رو می کنن در محاسبات کلان کشوری کمتر به حساب میان! بابا نه حوصله رفتار فامیلای خودشو داشت نه رفتار سرد و مگوی فامیلای مامان رو!

 

ننه زنگ زد به من خواست که من برم اونجا. گفتم داریم میریم اونم قراره بیاد. فقط شماره منو بلده بگیره. با هر کی هم کار داره زنگ می زنه به من بهش بگم. منشی تلفنی شم ...

 

فعلا باید بریم بتونیم قبل اذان برگردیم..

 

 

 

/ 0 نظر / 30 بازدید