آن شب قدر که این تازه براتم دادند!

یک محمد نامی مهمون برنامه ماه عسل بود. چند وقت پیش هم دیدم شبکه تهران حرف می زد. یه همچین سوژه ای برای شب 19 ماه رمضون بی نظیر بود. از جسارت این پسره علیخانی خیلی خوشم میاد. نمی دونم به چه واسطه ای پیدا کردن همچین سوژه نابی رو.

 

کسی که از 14 سالگی رفته بوده آمریکا و به قول خودش خانواده ش تو فرهنگ اونجا ذوب شدن و پدر و مادرش هم که تا اون موقع تنها نمازخون های خانواده بودن کنار گذاشتن. اینم الکترونیک خونده بود و تو سن 24 سالگی صاحب بهترین شغل و سرمایه بوده. مثل هر شهروندی دیگه ای تفریحات خودشم داشته جاهایی مثل کلوب و کنسرت و کازینو پاتوقش بوده. و البته خونه خودشم میزبان دوستاش بوده و با انواع مش روبات الکی و اقسام تفریحات دیگه میزبانی می کرده. و همه جور لذتی رو هم تجربه کرده.

 

کسی که از 18 سالگی به بعد این راه و رسم زندگیش بوده و چیزی غیر از لذت تو زندگیش معنا نداشته، با خوندن یه آیه از قرآن زندگیش از این رو به اون رو شده بود!!

 

وقتی دیگه از تمام لذت هایی که داشت زده شده بود به دنبال لذت بیشتر عازم برزیل بوده که توی کارناوالی که سالانه برگزار می شده شرکت کنه. با یه اتفاق ساده مسیر زندگیش عوض شده و به جای کارناوال سر از جنگل های آمازون درآورده و چند هفته رو اونجا گذرونده و بعد با سر و موی اشفته برگشته خونه و اینبار مسیر زندگیش تغییر کرده و با کوله پشتیش رفته حج تمتع!!

 

جالب اینجاست که توی مدتی که داشته تو آمازون قرآن رو زیر و رو می کرده همزمان با ماه رمضان هم بوده و خانمش این رو تعبیر به این می کرد که تو ماه رمضان این حقیقت به قلبش وارد شده! متولد 46 بود. معلوم بود تازه ازدواج کرده بودن. خانمش هم ساکن آمریکا و کاملا محجبه. و البته فارسی رو آقا بهتر از خانم صحبت می کرد.

 

خلاصه خوراک فیلم سازی بود. بعد این فیلم سازای احمق هی میان فیلمای آب دوغ خیاری می سازن توش یه مثلث عشقی که آخرشم به ناکجااباد ختم میشه و بی نتیجه را میشه.. کل مخ جهانیان خوابیده!!

 

این همه موضوع هست. دانشگاه که بودم تشکل ها مهمون زیاد دعوت می کردن. یه دفعه سفیر وقت ایران توی ایتالیا رو همزمان با اوایلی که انقلاب بوده دعوت کرده بودن. از شخصیتی گفت که تا اون موقع هیچ رسانه ای بهش نپرداخته بود. رسانه های ایرانی که مخ ندارن، خارجی ها هم از یهودی ها ترسیدن. ادواردو آنیلی پسر یکی از مولتی میلیاردرهای ایتالیا پنهانی مسلمون و شیعه شده بود و راه پیدا کرده بود به سفارت ایران. پدرش صاحب شرکت معروف فراری و باشگاه یوونتوس و چند تا شرکت بزرگ دیگه ست. و درآمد سالانه این خانواده سه برابر درآمد نفتی یک سال ایران بوده!!

 

تو یه همچین خانواده ای این پسر که تک پسر و قانونا ولیعهد و وارث ثروت بزرگ آنیلی بوده اتفاقی توی کتابخونه ش قرآنی می بینه و خلاصه مخش تکون می خوره و چند سال پنهانی اون طور زندگی کرده. و برخلاف این محمد توی ایتالیا که مهد فساده حتی مش روب هم نمی خورده!‌ و ذهن و جسم کاملا سالمی داشته!! حتی ایران هم اومده بود. اما بعد از اینکه افشا شده به دستور پدرش کشته شده در یک سانحه ساختگی!! فقط برای اینکه ثروت عظیمش به اون  و لابد بعدش به دست مسلمون ها و مخصوصا ایرانی های نرسه!!!

 

اینها واقعا چطور آدمایی هستن؟ چه شیر پاکی خوردن که این طور زندگی رو به شوخی می گیرن؟ می تونن به تمام اعتقادات قبلی شون پشت پا بزنن؟ اگه من باشم می تونم؟!!

 

این اعتقادات تجویزی که به من رسیده. گیرم که من توی این خانواده بزرگ نشده بودم می تونستم پشت پا بزنم به هر چی که تا اون موقع بهش باور داشتم؟ حالا مثلا خیلی فرقی می کنه اونم با این نمازی که می خونم؟ نمی دونم شایدم می تونستم. من یک عمر با این مفهوم درگیر بودم.

 

اگر نبود که این چند سال بعد دانشگاه رو به خونه نشینی نمی گذروندم که بعدشم سر از این دنیای مجازی و البته بعد ترش وبلاگی دربیارم . منی که دوست داشتم موفق باشم مثلا به واسطه رشته ای که توش درس خونده بودم. که بیشترش وابسته به قدرت حرف زدن و کلامه. خیلی تصادفی سر از این دانشگاه مجازی و رشته ای درآوردم که کلام بود. شاید بتونه کمکی کنه به بهتر و راحت حرف زدنم!! توقع زیادیه می دونم. تازه همین این ترم یه درسش تخصصی شد! دلیل اولیه ای که سر از این دانشگاه درآوردم شاید به خاطر کسی بود که دوستش داشتم. و دلیل دیگه ش یه جورایی خوش گذرونی! و مدتی رو در کنار ادمایی بودن که دغدغه مشترکی داشتن. که البته فهمیدم زیادم این طور نیست. شاید دلیل آخرش دغدغه علمی بود. اما چند ماه یه بار به این بهانه حرم رفتن، صرفا به خاطر زیارت و دیگر هیچ. این عشق کذایی آدم رو به کجا که نمی رسونه.

 

 از وقتی درگیر پایان نامه شدم شروع شده بود. اما از قبل ترش حس های رو متفاوت تر از قبل تجربه می کردم. ... خوابگاه مژده... طبقه اول... خانم کاظمی... بخاری.. سرما.. مجید اخشابی ... صدا .. هیچی دیگه نبود..

 

بعد یواش یواش حسم قوی شد. تو دفعاتی که می رفتم برای کارای پایانی هر دفعه با یکی دوست می شدم. یه دفعه دونا دوست اصفهانیی که اونم برای خودش ماجراها داشت بهم گفت حس قوی دارم. نمی دونم در عرض یکی دو روز چطور به این رسیده بود. از روی حرفای خودم شاید. ولی فکر می کنم همین طورم. اما یه وقتی دیگه زیادی از حس مایه میذارم. حساب کار از دستم در میره. مثل اون شب قدر. سال 91 بود انگار. احساس می کنم تاثیر حسی بود که زندگی تو این مسیر افتاد!!

 

نمی دونم چه اتفاقی افتاد. اما اون رابطه ساده شاعرانه که با خدا داشتم تبدیل شد. تغییر کرد. دنیام عوض شد. تاثیر رشدی بود که به اجبار و اضطرار و فشار در عرض چند سال بهش رسیدم یا نه. باورهام کَم کَمَک تغییر کرد... حالا هم اینجا و نمی دونم چطور گذشته. بهتر که مطمئنا نشده!!

 

راستی دقیقا همین دیروز یه چیزی دیدم؛ یکی از معنی های اسمم نامطمئن هست!‌ خیلی جالب بود! فکر می کنم ماحصل این شرایط بیشتر نامطمئنی بود. نامطمئنی باعث اهمیت ندادن به بیشتر حرف ها و شنیده ها و گفته هاست!!

 

 

 

/ 0 نظر / 29 بازدید