روز اول

صبح به عادت روزایی که امتحان داشتم زود بیدار شدم. سر ظهر نمی تونستم بیدار بمونم. نزدیک اذانم هر کاری کردم نتونستم بلند بشم. یه ماموریتی هم مامان سپرده بود که بریم شاید بتونیم کاری کنیم امروز نشد برم! شاید هفته های بعد. البته می دونم اینم از اون نتایج 5 دقیقه ایه. چند روز بگذره یادشون میره!!

 

گذاشتم همه رفتن بتونم راحت بخوابم. تا ساعت 3 نتونستم از جام بلند بشم. ماه رمضون که میشه کمبود خوابای من جبران میشه!‌ البته فقط روزای اول این طوره آخراش دیگه خوابمم نمی بره

 

نفهمیدیم چطور اصلا رفتیم توی ماه رمضون. روز اولش مصادف شد با مراسم خَتمی که برای دایی مامان خونه اون یکی داییش گرفته بودن. منم رفتم فقط به خاطر خود دایی. خیلی ما رو مخصوصا منو دوست داشت. حتی با اینکه 10 سال یه بار همدیگه رو نمی دیدیم. آخرین باری که به اصرار من با خاله کوچیکه رفتیم خونه ش، اینقدر لاغر شده بود که جا خوردم. اون وقتا تازه سکته کرده بود. وقتی بالاخره بعد کلی گشتن رسیدیم سر خیابون وایساده بود. هر دومون رو بغل کرد و رفتیم سمت خونه. داشتم حرف می زدم گفت آخیش صدات منو یاد مامانت میندازه! 

 

یه خونه خیلی کوچیک آپارتمانی داشتن که آدم توش خفه میشد. دو تا اتاق و آشپزخونه ش جمعا 15 متر نمیشد! یه خونه ولی داشتن همون اطراف می ساختن. وقتی خواستیم شام بخوریم دستم خورد به لبه صندلی و دو تا کاسه ماست پخش شد تو کل خونه!! دایی خندید و گفت گیریم بخوان "سرینجه" ت رو بگیرن! خانمش ولی درجا بلند شد و شروع کرد تمیز کاری. نه که چیز عجیبی باشه، اما یه جوری وسواس مانند به این قضیه واکنش نشون داد. با اینکه دسته گل طبیعی که ما خریده بودیمو همین طوری گذاشته بود روی میز آشپزخونه. که خودم رفتم گذاشتم توی یه تُنگ آب!

 

 نزدیکای ساعت 10 بود ما نشسته بودیم تو هال و خاله کوچیکه داشت با پسرش که تازه از سر کار برگشته بود حرف می زد که دایی برق رو خاموش کرد و رفت که بخوابه! این یعنی سر نظمی که به زندگیش داده بود با کسی شوخی نداشت!

 

ما هم صبح خیلی زود بعد دایی زدیم بیرون. حالا نمی دونم چرا خاطره اون شب تو ذهنم این طور نقش بسته. از نظر من رفتار زیاد عجیبی نبود. اما ظاهرا علت اختلاف خانواده دایی باهاش همین قبیل رفتارای زنش بوده. طوری که اینا هر روز بیشتر ایراد می گرفتن اونم هر روز بدتر میشده. مامان میگه اون موقع ها که اینجا بودن و با هم ارتباط خانوادگی داشتیم اصلا مشکلی نداشته و معتقده این قبیل رفتارای فامیل دایی باعثش بوده.

 

خود من گاهی حرفایی ازشون شنیدم که کلا حق رو بهش دادم بره و پشت سرشم نگا نکنه. خلاصه نشد اونجا هم راحت زندگی کنه. آخرش این غم دوری از پا درش آورد. شایدم تاثیر ترکشی بود که نزدیک قلبش بود. ظاهرا همون جا هم قبر خریده و همون جا دفن شد. منم شب دوم براش نماز اول قبر خوندم! شب سومم خواستم بخونم که یادم رفت!

 

خلاصه مامان تا یکی دو روز می رفت و می اومد. روز اول هم از افطاری خبری نبود. تا عصر معلوم نبود چیکار می خوان کنن. کسی به فکر شام درست کردن نبود. تازه یه ساعت مونده به اذان با محسن همگی رفتیم بیرون یه کمی خرید کردیم. یه ظرف حلیم هم خریدیم که همون شد شام. آخر شب من یه چیز سرپایی درست کردم که چون پیاز توش نبود نصفش موند!! مامان که کلا هلاک بود از شدت سرپا وایسادن. گرچه در حالت معمولی هم احساس گرسنگی نداره. غذا که درست می کنه همین طور میذاره و میاد می شینه. خواهرمم که کلا از هستی ساقط کرده خودش رو!

 

امروز وقتی بالاخره تونستم بلند بشم دیدم ساعت 5 شده. یه کیلو جعفری دیروز خریده بودن پاک کردم و خورد کردم و یه سوپ بار گذاشتم. مواد قرمه سبزی رو هم بیرون گذاشته بود دست به کار شدم. مامان نبود که ایراد بگیره این کارو بکن این کار و نکن منم خیلی سریع پیش رفتم. یه کمی هم خیار گوجه بود سالاد شیرازی درست کردم. وقتی مامان اومد تقریبا غذا درست شده بود.

 

تلویزیونو روشن کردم زدم ماه عسل. احسان علیخانی دوباره مجالی برای حرف زدن پیدا کرد. از این تریبون کمبود حرف زدنش رو جبران می کنه! گرچه واقعا عالی حرف می زنه و این چند ساله برنامه ش هم خیلی خوب شده. از طریق برنامه شون چند تا گمشده هم پیدا شدن. جوری شده که تقریبا همه انتظار پیدا کردن گمشده هاشون رو از این طریق دارن. به قول خودش تازه فهمیده چقدر تو ایران گمشده زیاده. برنامه امروزشون هم راجع به همین موضوع بود. دختری که پیش یه خانواده مازندرانی بزرگ شده بود بعد 7-26 سال زندگی افتاده بود دنبال هویتش و حالا فهمیده بود اصالتا عراقیه! و تو بمباران شیمیایی حلبچه افتاده بود تهران و بعدشم زیر دست این خانواده بزرگ شده. یا دو تا دختر دو قلو که یکیش سر از بافق یزد در آورده بود و ...

 

خوب بود. واقعا پیدا کردن سوژه ی خوب که بتونه بیننده رو بنشونه پای تلویزیون کار هر کسی نیست. کاری که علی خانی خیلی خوب از پسش برمیاد.

 

اینترنت قطع شده. پنج شنبه صبح قطع و وصل میشد امروز کاملا قطع شد. تا فردا ببینم چی میشه..

 

...........

سیم تلفن مشکل پیدا کرده بود. کامپیوترو reset کردم  مشکل مرورگرش درست شد. جابجا کردم گذاشتم کنار پنچره. وقتی باد صبح میاد خیلی حال خوبی داره..

نمی دونم چه اتفاقی افتاده. یه چیزایی گم شده. یکی از گوشی های هندزفریم هم سرش گم شده بود. یه گوشه ای افتاده بود پیداش کردم! سرعت اینترنتم پایین اومده...

 

تو دل یه مزرعه یه کلاغ روسیاه

هوایی شده بره پابوس امام رضا

اما هی فک می کنه اونجا جای کفتراس

آخه من کجا برم یه کلاغ که روسیاس 

تو همین فکرا بودش کلاغ عاشقمون

یه دلش می گفت برو یه دلش می گفت بمون

که یهو صدایی گفت تو نترس و راهی شو

به سیاهی فک نکن تو یه زائری برو

من که توی سیاهیا از همه روسیاترم

میون اون کبوترا با چه رویی بپرم 

من که توی سیاهیا از همه روسیاترم

میون اون کبوتر با چه رویی بپرم؟

 

 

محسن چاوشی

 

 

 

/ 2 نظر / 25 بازدید
نیلوفر

انسان آگاه مي داند كه زندگي پيوسته در حال تغيير است؛ زندگي يعني تغيير. تنها يك چيز هميشگي است و آن خود تغيير است.((اشو))