شاید پلی برای رسیدن درست شد..

ماه عسل امروز بهانه ای شد برای یادآوری یک شاعری که از دوران خیلی دور یه شعر خیلی فوق العاده ازش توش ذهنم بود و امروز هر کاری کردم یادم نیافتاد. ذهنم انگار پاک شده!. نمی دونم این محدودیت خودخواسته چی بود من دچارش شدم.. 

 

 رشته خودم که چیزی برام نداشت هیچ، کم کم تحلیل رفتن ذهنم رو هم به چشم خودم دیدم! حالا غر غر نمی خوام بکنم. مسخره تر از اون چیزیه که بخوام بهش فکر کنم. درگیر یک هرمنوتیک مسخره شدم! این یکسال نوشتن اینجا هم بهترش که نکرد هیچ، بدتر شد. یک پستی نوشته بودم راجع به همین نشد درستش کنم. از اول امسال ظرفیت اینجا بودنم تکمیل شده ولی به طرز سادیسم گونه ای باید یه حرفایی رو بی توجه به محیط اطرافم می زدم. یه حرفایی که انگار باید نوشته بشه تا .... نمی دونم تا چی بشه! که قراره اصلا چه اتفاقی بیافته... مهم نیست.

 

داشتم از محمد کاظم کاظمی می گفتم. از دغدغه هایی که ایام جوونی داشتم!‌ حالا روان شناسا بهش میگن نوجوانی. چه فرقی می کنه. امروز منتظر بودم شعر بی نظیری که علیخانی وعده داد رو بخونه. اما همزمان با تیتراژ یه قسمت کوتاهیش رو با عجله خوندن. حیف شد. بعضی رفتارای این علیخانی توهین آمیزه. این آدم رو دعوت کرده بعد بهش اجازه حرف زدن نمیده. بعد خودش اول برنامه 20 دقیقه حرف می زنه! هیچ وقت نمی فهمم چرا مجری ها این حق حرف زدن رو به خودشون میدن ولی از مهمون دریغ می کنن!! حالا حرفاش هرچقدرم جذاب. از اون بچه پرروهای تهرانیه! که کارشون کلا رو کم کنی و این حرفاست. گرچه به قول خودش شعار برنامه شون انصافه ولی این که انصاف نبود!

 

ای بابا .. همه ش می خوام شعرو بنویسم نمیشه. یه بیتش یادم بود پیداش کردم. شعرای افغان خیلی قریحه شعرشون قویه. چه سرنوشت غم انگیز هم دارن. یک حس و حال خاصی هم شعرشون داره که مثل یه پتک می خوره تو مخ آدم و به قولی مستی آدم رو می پرونه! از سرنوشت غم انگیزی که گریبان افغان ها رو گرفته و تو شعرشون به طرز فوق العاده ایه جاریه. نمی دونم از کسی شنیدم یا جایی خوندم که از نظر بهره هوشی بالاترین سطح هوش رو دارن. یکیش همین مولوی بلخی که در کشورهای انگلیسی زبان معروفه به رومی!! همه چی دزدی شاعر هم دزدی! مگه میشه؟ مگه داریم؟؟!!

 

بله اینم شعر!!

 

 

بادی وزید و دشت سترون درست شد

طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد

شمشیر روی نقشه جغرافیا دوید

این سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی که از مصالح دیوار دیگران

یک خاکریز بین تو و من درست شد

بین تمام مردم دنیا گل و چمن

بین من و تو آتش و آهن درست شد

یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم

یک سو من ایستادم و دشمن درست شد

یک سو همه سپهبد و ارتشبد آمدند

یکسو همه دگرمن و تورَن درست شد

آن طاق های گنبدی لاجورد گون

این گونه شد که سنگ فلاخن درست شد

آن حوض های کاشی گلدار باستان

چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد

آن حله های بافته از تار و پود جان

بندی که می نشست به گردن درست شد

آن لوح های گچبری رو به آفتاب

سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب

سنگی به قبر مردم کدکن درست شد

سازی بزن که دیرزمانی ست نغمه ها

در دستگاه ما و تو شیون درست شد

دستی بده – که گرچه به دنیا امید نیست-

شاید پلی برای رسیدن درست شد

شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان

با کاروان حله بیاید به سیستان

وقت وصال یار دبستانی آمده است

بویی عجیب می رسد از جوی مولیان

سیمرغ سال خورده گشوده ست بال و پر

" برگِردِ او به هر سر شاخی پرندگان "

ما شاخه های توأم سیبیم و دور نیست

باری دگر شکوفه بیاریم توأمان

با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را

در حوض های کاشی گلدار باستان

بر نقشه های کهنه خطی تازه می کشیم

از کوچه های قونیه تا دشت خاوران

تیر و کمان به دست من و توست هم وطن

لفظ دری بیاور و بگذار در کمان

 

 

 

احتمالا راجع به وضعیت خود افغان هاست! غم انگیزه. بی خود و بی جهت از کشور و وطن خودشون آواره شدن و تمام استعداد و قابلیت هاشون تحت الشعاع همین قرار گرفته. گرچه به قول همین شاعر کم کم داره رو میشه شایستگی هاشون...

 

منم فرق زیادی با اینا ندارم، از این جهت که در مملکت درونم گرفتار شدم. اینقدر دنبال نگشتم ببینم چی دوست دارم که از دست رفت... نمی دونم از وقتی خودم رو به خودم سپردم راه رو بیشتر گم کردم. حتی خدا ... شاید اغراق آمیز باشه ولی  انگار دارم تاوان یه چیزی رو پس میدم. این محیط محدود کوچیک اینجا این فضای مجازی هم یه وقتایی واقعا اعصاب خورد کن میشه، اون نخ وصل رو پیدا نمی کنی با هیچ جور بازی با کلمات کردن..

 

 

این گرم و خشک بودن ظاهرا به حد زیادی رسیده. قبلنا اصلا جدی نمی گرفتم ولی حالا می بینم بعضی تحریک پذیری های بی خود که به سرو صدای بچه ها دارم که بقیه انگار مشکلی باهاش ندارن! خیلی هاش به خاطر خشکی و گرمی مفرطه. نمی دونم. اصلا تحمل فس فس کردن های بی دلیل رو ندارم. این اختلاف طبع آدم ها در نگاه اول اینقدر مهم به نظر نمی رسه، اما خیلی تاثیرگذاره وقتی می بینی بعضی اطرافیانت اینقدر یه کار کوچیک براشون سخته..

 

یک تغییری قرار شده بدیم. این توی هال رو بزرگ تر می کنه. من فکر می کنم اگه رفته بودم دنبال طراحی دکوراسیون خیلی موفق تر بودم. اینقدر که خونه رو به هم ریختن حالم رو خوب می کنه! من دیگه اصراری ندارم

 

از یه طرف دیگه هم گیر این ترجمه ام. روزانه باید یه مقداریش انجام بشه. تازه تایپ و ویرایشش هم هست. معلوم نسیت حالا چی بشه. یه روز بیشتر طول نمی کشه اما عقبه ش احتمالا طولانی باشه. چیزی که مامان معمولا ازش اکراه داره. سخت گیری های بی مورد و در عین حال لحظه به لحظه و در لحظه و مادام العمر یادآوری کردن کارا و چیزایی که زود به زود یادش میره. خلاصه که زندگی این طوری ها می گذره. یه برگه ای اومد چند وقت پیش ظاهرا حکم تجدیدنظر یا قطعی اون یارو کلاهبردار محترم اومده. اما کی میخواد دستگیرش کنه!‌ تاوان این ندونم کاری ها رو ما همیشه پس دادیم. چند وقت یه بار یه ضمانت کلان برای آدمای... نمی دونم چه صفتی برازنده شونه ...دیشب خونه ننه همه جمع بودن باز بحث اون فامیل های کذایی بود. خاله میگه باید جمیعا از اینجا بریم! حتما! ... چقد حرف زدم... چرت و پرت نوشتن هم عالمی داره..

 

 



 

 

 

 

/ 0 نظر / 35 بازدید